تبلیغات
ققنوس شب

وداع

جمعه 9 دی 1390 10:12 ب.ظ

نویسنده : سحر

می روم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده ودیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از،تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخو چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر لب آن نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

باید روحم را پاک کنم

یکشنبه 21 آذر 1389 08:10 ب.ظ

نویسنده : سحر
دوست دارم دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی،از این سر درِ لاجوردی این معبد بدرون پناه برم،از سایه

روشنهای خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم ،به کنار آن چشمه رسم،دست و رویم را با آن آب

شستوشو دهم،چنان که هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگهایم همه پاک گرددو "من"هایم همه رنگ بازد و همه

خویش گردم،یا همه زدوده از خویش،هر چه دارم ،هرچه هستم بشویم،هیچ نباشم،تنها و تنها یک نیاز گردم،

شسته از غرور،پاک گشته از عوام و زدوده از هرچه طبیعت و وراثت،تاریخ محیط،

عقل مصلحت باز و اندیشه های رنگارنگ و مغرض بیگانه مرا آلوده اند،

وضو سازم،غرفه در اخلاص و گداخته در شوق و محو شده در نیاز و به غرفه ای پناه برم،گوشه ای تنها بنشینم و با

نگاههای خویش بر در و دیوار معبد دست کشم ،مسح کنم،بنوشم،پرشوم،سیر شوم،سیرآب شوم،راضی

شوم،آرام گیرم،نیاز بودم،ناز شوم

ناز؟

آری ناز

ناز بر کی؟

بر همین معبد،در و دیوار همین معبد،بر همین ستون ها،
غرفه ها،حوض آب ،چشمه....





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تنهام نزار

یکشنبه 7 شهریور 1389 06:12 ب.ظ

نویسنده : سحر
چقدر دلم تنگ شده بود واسه 19 رمضان
واسه مسجد جامع عتیق
واسه دعای ابوحمزه ثمالی
(ابکی لخروج نفسی...)
چقدر دلشوره داشتم
که نتونم بیام
که اجازه ندی بیام
که اونقدر توی ظلمتم غرق شده باشم،تو هم منو نبینی
خدایا از بی تو بودن خیلی می ترسم
ولی نمیدونم چرا من ابلح برای با تو بودن کاری نمی کنم
خدایا پشتم فقط به تو گرم
فقط تو رو دارم
پس....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خودت را باور داشته باش

شنبه 6 شهریور 1389 12:28 ب.ظ

نویسنده : سحر
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را

--------------

 راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

  ---------------------

 دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر

-----------------------

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

-----------------------

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

---------------------

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

----------------------

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

-----------------------------

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

-----------------------------

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست

------------------------

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

---------------------------
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس

بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش

همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد 

----------------------------

جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند

-----------------------------------

جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

----------------------------

 چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان 

  --------------------------------

و از همه مهم تر اعتماد به نفس

  

خودت را باور داشته باش

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلم گرفته است

شنبه 6 شهریور 1389 12:18 ق.ظ

نویسنده : سحر
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر روی پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 شهریور 1389 12:24 ق.ظ

هرچه خدا بخواهد

پنجشنبه 4 شهریور 1389 09:50 ب.ظ

نویسنده : سحر

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.

 

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، 
زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، 
اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !!! 
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،
بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود
!!!

 

جمله روز : تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو )) 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تاریکترین لحظه لحظه قبل از طلوع خورشید است

پنجشنبه 4 شهریور 1389 03:19 ب.ظ

نویسنده : سحر
2سال که منتظرم
2ساله که در این تاریکی سر می کنم
دارم کم کم خودم گم می کنم
منتظر نوری هستم که وعدش دادی
آخه تا کی تعطیلات تابستانم عین برزخ باشه به خاطر خاطرات یا اخبارها
خدا یا من ظرفیتم تمام شده
خورشیدت کی طلوع می کند
عدالتت کی اجرا می شود
تا کی حسرت تا کی غبطه تا کی...
پشتکارم از دست دادم دیگه
جرئت نمی کنم کوچکترین قدمی بردارم
احساس می کنم تنهایم گذاشتی
از پوچی خسته شدم
از پوچی که برای تسکینم دست به گریبانش شدم
علت دردی که 2هفته پیش سراغم فرستادی،متوجه شدم
تو هم از ناله های من خسته ای
سلامتی؟؟؟
یادم 2سال پیش راضی به مرگ هر کسی بودم ولی راضی به اون اتفاق نبودم
هرچند حالا دیگر راضی به مرگ عزیزم نیستم
ولی به سلامتیم هم نمی توانم اکتفا کنم
می دونم بدون سلامتی هیچ چیز معنایی ندارد
ولی...
دیگر تحمل سنگینی بغضم را ندارم
می ترسم این بغض ،این درد جایی سر باز کند که نباید
منتظر نورت می مانم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جه حالی دارم

شنبه 29 خرداد 1389 01:08 ب.ظ

نویسنده : سحر

چه حالی دارم ،که می داند که چه احساسی می کنم

چه کسی آفرینش خویش را حس کرده

آغاز شدن خویش را چه کسی به چشم دیده است؟؟؟

دارم آغاز می شوم دارم (خلق)می شوم

وخدا لبهایش را ،به مهر ونیروی شگفت دایی و دم آفریدگاری خود بر لبهای تشنه من نهاده است و از روح خویش در کالبدم می دمد

چه کسی آفرینش خویش را حس کرده

آغاز شدن خویش را چه کسی به چشم دیده است؟؟؟

دارم آغاز می شوم دارم (خلق)می شوم

وخدا لبهایش را ،به مهر ونیروی شگفت دایی و دم آفریدگاری خود بر لبهای تشنه من نهاده است و از روح خویش در کالبدم می دمد

晨相宇




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چقدر زیبا بود . چقدر همه چی رنگ و بوی امید داشت و همه چی سرشارامید و عشق به آینده

جمعه 21 خرداد 1389 11:54 ق.ظ

نویسنده : سحر

 

 

 عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم و

و مدام این جمله روی زبونمون بود . وقتی بزرگ شدم .. وقتی بزرگ شدم .

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم .. چقدر آرزو داشتیم .

دنیا دنیا امید

روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو . چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شدیم و هیچ نشد

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز .هر سال که گذشت هیچان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراری تر

کار و کار و کار برای هیچ

آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمها یی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن .

دیگه میتونستیم از خیابان ها رد بشیم . ردشدیم بارها و بارها و بی پناه

خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دست ها یم را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیه گاه را میچشیدیم

بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم ..

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیرمی و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند .

دیگه نه امیدی به سال دیگه .نه به خرداد ونه به مهر .

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چه چیز اهمیت دارد؟؟؟

یکشنبه 9 خرداد 1389 05:53 ب.ظ

نویسنده : سحر

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند!!! 

 اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26

   آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟

   تلاش سخت

                       (Hard work)   H+A+R+D+W+O+R+K 8+1+18+4+23+15+18+11=98%

 

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟

  دانش

           (Knowledge)   K+N+O+W+L+E+D+G+E 11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%                  

عشق چگونه؟

  عشق

            (Love) L+O+V+E 12+15+22+5=54%                  

  خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟  پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟

  پول

(Money)   M+O+N+E+Y 13+15+14+5+25=72%

 

  رهبری (Leadership) L+E+A+D+E+R+S+H+I+P 12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%

 

  اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟   نگرش (Attitude)   1+20+20+9+20+21+4+5=100%  

آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

 نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آموخته ام

دوشنبه 3 خرداد 1389 07:07 ب.ظ

نویسنده : سحر

اموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خریدولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

 

چارلی چاپلین

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زندگی دو حالت داره

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 10:05 ب.ظ

نویسنده : سحر



فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریض. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا میمیری. اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

الفبای زندگی ...

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 09:04 ب.ظ

نویسنده : سحر
الفبای زندگی ...

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

 

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دعا

سه شنبه 6 بهمن 1388 05:06 ب.ظ

نویسنده : سحر

پِی در پِی با دستان دراز شده به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ...

بخشیدی و بخشیدی تو به من .
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی ...

بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند ...

"
بِبَر ، آه بِبَر " اکنون فریاد من شده است ...

دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ...

در شب خستگی ، بگذار ، با اعتماد به تو ، بی ستیزه به خواب روم ...

روح پژمرده ام را وا مدار که حقیرانه تو را پرستش کنم ...

این تویی که حجاب شب را بر چشمان خستهء روز می کشی تا منظرش را در شادی تازه تر بیداری ، دوباره زنده کنی ...

مگذار برای پناه یافتن از خطرها دعا کنم ،
بلکه بی هراس با آن ها رو در رو شوم ...

مگذار برای تسکین دردم التماس کنم ،
بلکه قلبی برای فاتح شدن بر آن بخواهم ...

مگذار با هراس و اضطراب برای نجاتم تمنا کنم ،
بلکه برای شکیبایی در رسیدن به آزادی امیدوار باشم ...

آرزوی مرا برآورده ساز که زبون نباشم ،
تنها احساس رحمت تو برایم
پیروزی است ...

رهایم کن از سایه های خودم ، پروردگارا ، از ویرانی و سردرگمی روزگارم . چرا که شب است و زائر تو نابینا ...

دستم را بگیر ...

رهایم کن از نومیدی ...
با شعلهء خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن ....
نیروی خسته ام را بیدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برایم بخواند ...
چرا که امشب تاریک است و زائر تو نابینا ...

دستم را بگیر ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

الهی

یکشنبه 22 شهریور 1388 06:04 ب.ظ

نویسنده : سحر

الهی، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شیطانی، از هواجس جسمانی و از غرور

نادانی

الهی، اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بی دیدار تو درد و داغ است.

الهی، اگر مرا در دوزخ کنی، دعوی دار نیستم، و اگر در بهشت کنی، بی جمال تو خریدار

نیستم.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شیخ ابوالحسن خرقانی

یکشنبه 22 شهریور 1388 05:56 ب.ظ

نویسنده : سحر

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند

آوازی شنید که ای ابوالحسن ،

خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟

شیخ گفت: بار خدایا!

خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم

با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند ؟

آواز آمد : نه از تو ، نه از من .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خدا جونم

شنبه 14 شهریور 1388 10:30 ق.ظ

نویسنده : سحر

چقدر خوب وقتی داری از درد روحت به خودت می پیچی یکی هست

که همیشه واست وقت داره می

تونی سرت بزاری روی پاهاش و زار زار گریه کنی

نمی دونم خدا جونم اگه نبودی من به کی می خواسم درد دلم بگم

چقدر قشنگ چشمام نوازش می کنی

چقدر قشنگ روحم آروم می کنی

ولی خدا ازت گله دارم بهم حق بده که گله کنم بگم چرا من چرا من

این همه مشکل باید واسم پیش بیاد

به یک هوای تازه نیاز دارم

به جایی نیاز دارم که برای حد اقل چند ساعت هم که شده به

چیزی فک نکنم

 روحم زخم،می سوزه

سرم پر از علا مت سوال




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پر از غمم

پنجشنبه 5 شهریور 1388 05:55 ب.ظ

نویسنده : سحر

پر از غمم نمی دانم این این اندم ه ها را به کدامین چاه بگویم و به

کدامین آب پاک برزم که تاب تحمل داشته باشد و گل آلود نشود

آخر این همه غم کجای زندگی من پنهان بودند که بدین سان سر بر

اوردند و تمام وجودم را احاطه کردند 

نمی دانم شاید همین اندوه ها می خواهند مرا به مقصد برسانند و

مرا به اون اوج رویاهایم سوق دهند

ولی رویا هایم ارزش تباهی جوانیم را دارند؟ارزش له شدنم زیر

بار این همه غم دارند؟نمی دانم باید بیشتر فکر کنم

شاید هم آن غریبه راست گفت که زندگی همین است

همین که درونش زندگی می کنی پس رویاهایم کجای ان جا دارند؟

اصلا رویا جایی در زندگی دارد یا فقط جای آن در ذهنم ان هم قبل

از خوابم است

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اسماعیل ها مرا شکستند

پنجشنبه 5 شهریور 1388 05:54 ب.ظ

نویسنده : سحر

باید اسماعیل هایم را به قربانگاه ببرم

دیگر نباید اسماعیلی بسازم که قربانیش مرا از پای در بیاورد

باید ارام و بدون حساسیت ادامه بدهم تا بتوانم به اسماعیل هایم برسم بدون تشنج و سختی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پوچ شدم

یکشنبه 28 تیر 1388 07:40 ب.ظ

نویسنده : سحر

به پوچی رسیدم

 

نمی دونم شاید هم پوچ شدم

خبرهای وحشتناک شنیدم

خبرهایی که ادم ترغیب به زنده نبودن می کند

می خواد بگه زنده ای و زندگی می کنی برای نیستی و نابودی

واقعاٌ نا امید کننده است

حالا میبینم دل به چیزهایی بستم چیزهایی دوست دارم

که باید خیلی زود از دستشون بدم و من امادگی از دست دادنشون ندارم

چون به دستشون نیاوردم که بتونم از دستشون بدم

همیشه بودن و فکر نبودنشون دیوانه کننده است

تاحالا به مرگ پدر یا مادرم فکر نکرده بودم ولی ماجراهای اخیر من را مجبور به تأمل کرد

حلا از این 20سال زندگی کردنم پشیمانم

ولی از الان باید درست زندگی کنم

باید مفید زندگی کنم

اره این مهم

که اگه فردا برگشتم گذشتم مرور کنم احساس رضایت کنم نه مثل امروز احساس ندامت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...